من، عقب مانده ها و جنبش   

وقتی مثل سگ زندگی می کنی. وقتی آنقدر تنها شده ای که اشتهایت یک پنجم شده است. وقتی آنقدر مریضی که اشک پشت چشمانت همیشه منتظر است و تویی را که گریه را نمی شناختی، گرسنگی را و تنهایی را مدام شستشو می دهد و حتا از تو رخصت هم نمی گیرد، شاید شنیدن هر سخنی آسان باشد. اما سخت است که بشنوی یک عقب مانده جلوی چشمانت با لبخندی مضحک با دیگری درباره ی تو سخن می گوید و ترسو خطابت می کند.

آنقدر پیر شده ای که دیگر کسی تو را به یاد نیاورد. آنقدر زمان گذشته که حتا آشنایان هم تنها تو را با خصیصه های دم دستی ات بشناسند و با شنیدن نامت تنها  سیگار و عبوسیت و عصبیتت به یادشان بیاید.

آنقدر گذشته که  گذشته ات حتا برای خودت دست نیافتنی و پر از فاصله های غیرقابل اغماض به نظر بیاید، اما این یکی را نمی توانی نشنوی. عادت کرده ای به نشنیدن، مدتهاست که در مقابل هرچه می شنوی سکوت می کنی و یا حتا برای بستن بحث تایید می کنی هرمزخرفی را که طرف مقابلت می گوید.

یکی از ایرادهای جنبش های عمومی و فراگیر همین مداخله ی عقب مانده ها در آن است. چیزی که شاید در نگاه اول حسن آن به نظر آید در طول مدت حزنش را سبب می شود و در نهایت بدل به مجلس ترحیمی می شود باورنکردنی. همچو چیزی که اکنون در مورد جنبش سه نسل پیش شاهدیم. حضور این عقب مانده ها در متن و عدم تقبل کارکرد اصلی اشان یعنی همان سیاهی لشکر بودن موجب می شود دردسرهای اساسی برای جنبش پیش بیاید خصوصن جنبشی که «همه» در آن درگیرند چراکه جنبش های که تعلقات طبقاتی مشخص تر و هویتی جمع و جور و قابل تعریف دارند، بنا به خواست های مشخصشان راحتتر به حیات ادامه می دهدند و به نتیجه می رسند. البته امیدوارم این جنبش پس از به نتیجه رسیدن به قهقرا نرود.

خوشبختانه اشتغال من به کارهای کم اهمیت در طول چند سال اخیر مانند مورد کلاهبرداری قرار گرفتن توسط یک آدم شیاد، فشارهای روانی و مسخره از سوی خانواده و در نتیجه ی آن فاصله گرفتن از سپهر سیاست، کاملن مسئولیت های خنده داری را که نگاه جوانک های شاد کارناوال ندیده بر عهده ام می گذارد سلب می نماید. از طرف دیگر عدم معاشرتم با آدم های تاثیرگذار و حشر و نشر با انسان های «بی اهمیت» موجب شده از اصل قضایا فاصله داشته باشم و متاسفانه مجموع این قضایا راه را بر برخورد با من تقریبن ممی بندد و حسن همجواری با آقایان کهریزکنژاد و یا مشت مالی شدن توسط گوریل های وطنی را غیرممکمن می سازد. اما بود روزی که چنین نبود و نمی دانم این عقب مانده های کارناوال دوست آن روزها کجا بودند؟ برای یادآوری هم که شده شاید بد نباشد صدای بیمارگونه ی خود،  که بی شباهت به محتضری منتظر نیست را کمی بلند کنم تا شاید عقب مانده ها را خوش آید:

با اینکه اصل 23 قانون اساسی بعد از ساعت 23 بیست و دوم خرداد کارکرد خود را از دست داده است اما من بنا بر حق طبیعی ابرازعقیده، تمام اتفاقات پس از آن ساعت را محکوم می کنم. من ساعت ها به اسرایی فکر کردم که بی هیچ دلیل منطقی و انسانی در بندند و تنها نقش گروگان را بازی می کنند و نگاه های آنان را درون سلول به دیوارهای اطراف پیش بینی کرده ام، با آنها زجر کشیدهام، با آنها به انتظار نشسته ام، با آنها صبر کرده ام، اما چه فایده که نمی توانم کاری برای آنها انجام دهم. چه فایده که این محکوم کردن من تنها به وزوز مگسی می ماند و به صدای شیر شباهتی ندارد.

ای کاش می توانستم برای شهاب طباطبایی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای سعید نورمحمدی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای مصطفا تاج زاده کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای صفایی فرهانی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای بهزاد نبوی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای محسن میردامادی کاری انجام دهم.  ای کاش می توانستم برای فریبرز عرب سرخی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای احمد زیدآبادی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای محسن امین زاده کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای هنگامه شهیدی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای عبداله رمضان زاده کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای عیسا سحرخیز کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای سعید لیلاز کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای عبداله مومنی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای محمد ملکی کاری انجام دهم. ای کاش می توانستم برای محمدرضا مقیسه کاری انجام دهم. .... ای کاش می توانستم برای خودم کاری انجام دهم.

لینک

   حمزه غالبی ها را آزاد کنید   

«و سکوتِ اولین انسان

سکوتِ انسانیت بود.»

١- امیر رحیم پور درست می گوید:« در کشورهایی مانند ایران، عمل سیاسی رابطه ای مستقیم با خطر کردن دارد.»

تنها در فضای این روزهاست که می توان «فعالین» سیاسی را بازشناخت. این روزها است که تصورات همگان در مورد فلان یا بهمان شخصیت دچار تغییر می شود و «همه» مجبورند هرچه دارند رو کنند و از هرآنچه در درونشان می گذرد پرده بردارند.

این روزها دیگر چاپ شدن مقالات و تیتر شدن سخنان افرادی که خود را سیاسیون می خوانند در رسانه های رسمی واجد اهمیت نیست، که چاپ نشدن آن سخنان و مقالات است که به شخص اعتبار می بخشد

(برای دیدن کل مطلب بروی واژه ی لینک، کلیک کنید)

لینک
۱۳۸۸/٤/۱۱ - یحیا مسعودی نژاد

   با قطعی شدن پیروزی موسوی، به کروبی رای می دهم   

 

امثال من که در هر اتفاقی خود را مسئول می دانند و بر این عقیده اند که عواقب آن اتفاق، فارق از نسبت حقوقی و قانونی اش، مستقیمن به آنها مربوط می شود و در واقع در برابر هر تصمیمی خود را مسئول می دانند، برای تصمیم گیری و اعلام موضع در هر فرآیندی با مشکلات عدیده ای مواجه اند. به واقع باید اعتراف کنم که اعلام موضوع در شرایطی که برای دیگران یک تصمیم ساده است، به حق برای امثال من می تواند حیاتی ترین تصمیم زندگی باشد.

این مقدمه از آن جهت اهمیت داشت که مخاطب احتمالی دریابد که نگارنده برای انتخابی که از نظر وی می تواند ساده باشد ( که در اینجا مراد انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم است) چه ملالت ها و دشواری هایی را تحمل نموده است.

لینک
۱۳۸۸/۳/٢٠ - یحیا مسعودی نژاد

       

۱۹۶۷

                                                                                                  برتراند راسل

این آخرین نوشته‌ی برتراند راسل فیلسوف و فعال سیاسی نام آشنای انگلیسی، در مقام یک فعال سیاسی است. به‌نظر این قسمت از حیات راسل در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته(و یا من در این مورد کمتر چیزی دیده‌ام.)
این مقاله‌ی بدون نام را راسل در ۱۹۶۷ نوشته‌است، درست ۱۷سال پس از دریافت جایزه‌ی صلح نوبل در ۱۹۵۰. به راحتی می‌توان نوعی خوش‌بینی احمقانه در مورد صلح را در قسمت پایانی مقاله‌ی راسل دریافت. گویا هرآنکه صلح نوبل می‌گیرد مسخ نوعی صلح فرضی و دست‌نیافتنی می‌شود و این جایزه او را وامی‌دارد که صلح را به مثابه یک مفهوم اخته و بی‌مصرف به تن بکشد و دیگران را نیز در آن سهیم کند
.
البته این روزها که بدبینی به امری عادی و مرسوم بدل گشته است، شاید اندازه‌ای خوش‌بینی حتا از نوع احمقانه‌اش بد نباشد و یا شاید با دریافت فهم راسل از اوضاع آینده‌ی اینک فرارسیده، دریابیم که چقدر وضعمان بد است
!
ناگفته نماند که آخرین نوشته‌ی راسل نخستین ترجمه‌ی من است و این واژه‌ی نخستین حتا ذره‌ای از بار مسئولیت اشتباهات و بدفهمی‌ها نمی‌کاهد و بی هیچ عذر و بهانه‌ای مسئولیت کامل آن برعهده‌ی مترجم است
.
در پایان می‌بایست اضافه کنم که امیر رحیم‌پور ترجمه را بازبینی کرد و پیشنهاد تغییر نه تنها چند کلمه، که جملاتی را داد که بسیاری از آنها را لحاظ کردم. تنها نوع قدردانی که احتمالا مورد پسند اوست، عدم تکرار اشتباهاتی مشابه در آینده است
.

 

زمان آن فرارسیده‌است که زندگیم را به‌طور کامل مرور کنم و بپرسم آیا به هدف کارآمدی کمک‌کرده یا به‌طور کامل به بیهودگی سپری‌ شده‌است؟ متاسفانه پاسخ برای کسی‌که از آینده بی‌خبر است، امکان‌پذیر نیست. سلاح‌های مدرن عملا این اطمینان را بوجود آورده‌‌اند که جنگ جدی ِ بعدی، نوع بشر را به‌کلی نابود خواهدکرد. این مسئله توسط خودکامگان قدرت ثابت شده‌است و من برای اتباتش وقت را هدر نخواهم‌داد. هرانسانی که به آینده‌‌ی در پیش اهمیت می‌دهد، می‌بایست بین نیستی و مصالحه یکی را انتخاب کند؛ نه برای یک زمان که برای همه‌ی اعصار در پیش تا زمانی‌که خورشید رو به افول و خاموشی نهد.
متاسفانه، سیاستمداران ما به چنین انتخابی خونگرفته‌اند. با اینکه به‌سختی کوشش می‌کنند، ذهنشان به ناچار به‌سمت دادگاه و دنیای جنایی معطوف می‌شود. اگر کسی‌که در سلسه‌طبقات اجتماعی آخرین است، بی‌رحمانه نقشه‌ی قتل کسی‌که در سلسه‌طبقات اجتماعی یکی مانده به آخرین است را طرح‌ریزی کند، بر اساس «اقتدارقانونی» ، کل نیروی پلیس، اسکاتلندیارد، قضات و ضابطین را آماده‌ی گرفتن و مجازات کردن او، تصور می‌کند. اما اتفاقی که خواهد افتاد این نیست. در واقع ابتدا ساکنین نیویورک یا لندن یا پکن و یا توکیو به دام مرگ خواهند افتاد و پس از آن سایه‌ی من به طور تدریجی کل کشور را در برخواهد گرفت، در پی آن قحطی مسبب پدیدارگشتن ویرانی ِ تجارت و داد ستد می‌گردد. در آخرین بازدم، حس هولناک مرگ بر همه‌ی کوهساران سایه می‌افکند و سکوتی ابدی همه‌جا را در بر خواهد گرفت.

ادامه

لینک
۱۳۸٦/٤/٢٥ - یحیا مسعودی نژاد

       

حجاب (۳)

بکارت، فاحشگی و امر مقدس(قسمت دوم)

به گمانم نخستین فیلم‌های پورنو، اولین تجربه‌ی مقدس سازی «تن»زن بودند. البته با گذشت زمان، پیشرفت عوامل و وسایل تولید و مخاطب شناسی، این مقدس‌سازی ابعاد تازه‌ای به خود گرفت.

 نوع فیلم‌برداری، گریم، بازی‌گردانی و نورپردازی‌ در این فیلم‌ها به گونه‌ای است که تن زن بدون ایراد به نظر آید. رژیم‌ها خاص غذایی و نوع ورزش‌هایی که ستاره‌های پورنو انجام می‌دهند، به دور از دست شدن همخوابگی آنان کمک می‌نماید.

به واسطه‌ی مجموع عوامل بالا، چنین هم‌خوابگی‌ای برای مخاطب دست‌نیافتنی شده؛ و از همینروست که «نمادین» می‌شود. (گاهی آمیزش جنسی ِ به نمایش درآمده، چنان فاصله‌ای با مخاطب دارد که وی را در مرتبه‌ی اول بهت‌زده می‌کنند و پس از آن و در مراحل بعدی ِ رویت است که به ارضای جنسی وامی‌داردش.)

این صنعت چنان در مقدس کردن تن موفق بوده که حتا بازیگران فیلم‌های هنری را هم مجاب به عکس العملهای مشابه نموده است. پوسترهای اشخاصی مانند جنیفر کانلی، نیکل کیدمن و ... گویای این واقعیت است که آنها نیز در پوسترهای تبلیغاتی خود، مضاف بر دلبری از طرفداران، داعیه‌ی تنی مقدس دارند.

در ایران اما این تقدس جهتی متفاوت دارد. نمونه‌ی آن فیلم خصوصی بازیگری تلوزیونی است. این فیلم صورتی شخصی داشت و از آنجا که ایرانیان برای مسایل خصوصی اهمیتی خاص قائلند، گردش مالی این فیلم، آن را به یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های ایرانی بدل ساخت!

هرچند این فیلم خصوصی فروشی مافوق تصور داشت، لیک مخاطبانش به طرفداران آن بازیگر بدل نگشتند.

هرچند ماهیت هردو نگاه یکی است لیک اینجا صورت مسئله متفاوت است. اینجا چیزی که واجد اهمیت است بکارت است. بکارتی که به صورتی نمادین برای افراد در نظر گرفته می‌شود و هرآنچه موجب سلب این «بکارت نمادین» شود، تنزل جایگاه فرد را به همراه خواهد داشت.

این مقدس شدن، مانند مدل غربی آن با مقدس شدن کالا و سرمایه‌داری در یک راستا قرار دارد. با این تفاوت که اینجا تن،  با «عدم ارائه» است که مقدس می‌شود: با پوشاندن کامل آن. اینجا پوشش است که «تن» را دست‌نیافتنی و دوز از دسترس می‌کند.

مدل غربی، با پیشینه‌ی «جنس دوم»بودن ِ زن و ما با پیشینیه‌ی جدایی زن از موجودی انسانی، تحت لقای سرمایه‌داری به یکجا رسیده‌ایم؛ با این تفاوت که  مدل غربی یاد شده، تعداد کمی از زنان را در بر می‌گیرد و  مدل ما تعداد کمی را دربر نمی‌گیرد!

بی شک این قیاس «نمادین» بین دو امر مقدس در پی رجحان یکی بر دیگری نیست که در پی نفی آن هردوست.

در پی حذف جنس دوم و یکی شدن هردو جنس در آنسو و نگرشی انسانی به زن در اینسو است. «بکارت»، «فاحشگی» و امر مقدس شدن‌شان را سودی نیست که سودا  در فراسوی نیک و بد پنداشتن همگی نهفته است: فراسوی دست‌یافتن ونیافتن به «تن».

لینک
۱۳۸٦/۳/٢۳ - یحیا مسعودی نژاد

       

حجاب (۳)

بکارت، فاحشگی و امر مقدس(قسمت اول)

امروزه به واسطه‌ی زندگی در متروپل، زن‌ها كاركردهای جديد اجتماعی پيدا كرده‌اند. آنها می‌توانند بدون همراهی يك «مرد»، برای خريد از خانه خارج شوند، در مهمانی شركت كنند و بعضا شغلی برای خود بيابند. با اين احوال آيا زن امروز، جايگاهی متفاوت از زن قاجاريه يافته است؟

 بی شك، جواب اين سوال منفی است. بروز چنين تفاوتی به اوايل دهه‌ی هفتاد باز می‌گردد؛ درست زمانی كه سرمايه‌داری نيم‌بند در حال تثبيت خود بود. در آن زمان، پيكان‌ها به پرايد تبديل می‌شد و شوينده‌ها كم كم از «تايد» بودن خارج شده و می‌توانستند «گلي»، «شوما»،«تاژ» و ... باشند. زن هم به تناسب ساير شی‌واره‌ها، در حال تكميل و تغيير بود.

 ديگر تنها شوينده‌ بودن اهميت نداشت، می‌بايست يك شوينده چيزی مضاف بر سايرين داشته باشد؛ جوايز، تبليغات شادی‌آور و ... همگی مسائلی بود كه علاوه بر شوينده‌بودن در فرآيند خريد يك شوينده، تاثير می‌گذاشت. در همين راستا علاوه بر نجابت، عواملی مانند تحصيلات برای انتخاب يك دختر واجد اهميت شد.

 شی‌ها به امری مقدس بدل می‌گشتند. امری كه بايد از هرگونه زشتی و پليدی بری باشد و هيچ كم و كاستی نداشته باشد. به طور مثال «وقتى به ماشين خط مى افتد يا نقطه اى از آن فرو مى رود، ماشين همچنان و كاملاً قادر به حركت است، پس چرا حرف از خسارت و غيره به ميان مى آيد؟ مى گويند: «كلى تو سر قيمت اش خورده است.» به واقع قضيه از اين قرار است: كليت يك اتومبيل به طرز عجيبى در گرو و متكى بر يك جزء تماماً بى اهميت آن است: يك تورفتگى، يك خط خوردگى و... در اينجا ما با نگرشى اسطوره اى روبه روايم. يك چيز يا امر مقدس ضرورتاً بايد سرا پا و به تمامى «مقدس» و مطلقاً برى از هر نوع آلودگى باشد »(۱)

درست در همين زمان است كه دختران كم كم توانستند پيش از ازدواج، «آرايش» كنند و در مراسم خواستگاری به صورتی «نمادين»، با همسر آينده! خود صحبت كنند و صحبت‌های از پيش مشخص شده‌اي را به زبان بياورند؛ البته نه به دليل تبديل شدن به «موجودی انساني»، بلكه به دليل بدل شدن به شی‌واره‌ای كه امری مقدس است. به گمانم دليل اينكه هنوز داشتن «بكارت» برای دختر در زمان ازدواج واجد اهميت است، همين بدل شدنش به امر مقدس است.

 -------------------------------------------

(۱)دو نكته در باب يك تصادف ساده خيابانى - اميد مهرگان

لینک
۱۳۸٦/۳/۱۸ - یحیا مسعودی نژاد

       

حجاب (۲)

 

 تبارشناسی حجاب (قسمت سوم )*

نظام‌مند و قانون شدن حجاب را باید از زمان داریوش دانست. اوبود که زنان درباری را فرمان به بودن در خفا دارد. و پس از اوست که رفته رفته زنان به صورت قانونمند و یکپارچه «محجبه» شدند.

ویل‌دورانت در تاریخ تمدن می‌گوید:«پس از داریوش، مقام زن، مخصوصا در میان طبقه‌ی ثروتمندان تنزل کرد. زنان فقیر، چون برای کارکردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ کردند، ولی در مورد زنان دیگر، گوشه‌نشینی زمان حیض، که بر ایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا کرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فراگرفت، و این امر خود مبنای «پرده‌پوشی» در میان مسلمانان به شمار می‌رود. زنان طبقات بالای اجتماعی جرئت آن نداشتند که جز در تخت روان روپوشدار، از خانه بیرون بیایند؛ هرگز به آنان اجازه داده نمی‌شد که آشکارا با مردان آمیزش کنند؛ زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش‌هایی که از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زنی دیده نمی‌شود و نامی از ایشان به نظر نمی‌رسد. کنیزان آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجه‌ی خود پذیرایی کنند.»

جالب آنکه  درست در همین زمان داریوش به بنا کردن نظام اقتصادی جدید مشغول است: با ضرب سکه‌های طلا و نقره با طرح‌های هماهنگ، نظام پولی منسجم بوجود آورده و در پی آن قوانین اقتصادی وضع می‌کند و بر «زمین» مالیاتی بر اساس موقعیت آن می‌بندد.

اینجا نیز می‌توان رابطه‌ی زن و زمین را باز یافت؛ لیک اینبار رابطه‌ای از جنس «قانون»شاهانه!

به گمانم این اولین پیوند زن، زمین و حکم حکومتی است: از سوی حاکم برای زمین، مالیات بریده می‌شود و برای سر زن، پارچه! این اولین تلاش برای «یونیفورمیزه»کردن پوشش در تاریخ ایران است.

ابن خلدون رابطه‌ای تاریخی برای حجاب و سیاست در اسلام قائل است. اعراب، سیاست را از ایرانیان آموختند و حجاب را هم. البته پیش از آن اینگونه نبوده که فی‌المثل از روابط اجتماعی هیچ ندانند و یا لخت بگردند، لیک زمانی که با نوع زمامداری و اداره‌ی امور توسط ایرانیان آشنا گشتند، بی‌درنگ آن را فراگرفته و به‌کار بستند.

اشاره‌ی ابن خلدون، اشاره‌ای اساسی است؛ چراکه سیاست اسلام(همان‌که چراغش را ایرانیان روشن نمودند)، پیوندی تاریخی با حجاب دارد و به‌گمانم یونیفورمیزه کردن پوشش را اینبار تمدن اسلامی، به نیابت از تمدن ایرانی ادامه می‌دهد.

در تاریخ نزدیکتر به ما هم، رضاشاه -همان‌که به خیال خویش در پی تجدد بود- با اجرای طرح«کشف حجاب»، در اصل همان کرد که گذشتگان کرده بودند: «یونیفورمیزه کردن پوشش».

به گمانم یکی از سویه‌های «طرح حجاب»امروز همین یونیفورمیزه کردن پوشش است و طنز قضیه اینجاست که این روزها قیمت مسکن افزایش چشمگیری داشته است!(۱)

------------------------------------------

*این قسمت آخر مقاله‌ي «تبارشناسی حجاب»است. پس از این بحث حجاب را با دو مقاله‌ی دیگر پی می‌گیرم.

۱- بحث  نگاه به مسکن به مثابه «سرمایه» و ارتباط آن با این مباحث و گونه‌های دیگر مسائل اجتماعی، نیاز به بررسی جداگانه دارد؛ که در آینده به آن خواهم پرداخت.

-

لینک

       

 

اینک توحش!

دریغ است! در زمانه‌ای که حیوانات را خانگی می‌کنند و گاها درندگان را آداب و رسوم اجتماعی می‌آموزند، «انسان»نماهایی در تهران یافت می‌شوند که صورت دخترکان معصوم را آغشته به خون می‌کنند.

زمانیکه اخبار ضرب و شتم وحشیانه‌ی هفت تیر تهران را خواندم، هیچ‌چیز نمی‌توانست تسکینم دهد؛ حتا تادیب و مجازات ضاربان، چراکه آنان را مستحق ترحم می‌دیدم و نه لایق برخوردی مدنی چون مجازات. ترحم از آن دست که به درندگان می‌کنند تا برای تکه‌ای گوشت به هوا بجهند و یا با شی‌ای بازی کنند.

گویی این انسان‌نماها قرار است یکسره جای درندگان اینک رام شده‌ را بگیرن: با همان خوی وحشی‌گری که نه برای سیری که از روی غریزه می‌درد! 

نمی‌دانم رییس جمهور مهرورز این تصاویر را دیده‌اند؟ اگر دیده‌اند، این تصاویر را از جنس ِ بازی‌های دیجیتالی امپریالیست می‌دانند که قرار است وجهه‌ی ایران را در سطح دنیا مخدوش نماید؟

من فیلم ۳۰۰ را ندیده‌ام -  همان‌که می‌گویند خلاف واقع است و ما مردم با اتیکت و مارک‌داری که گذشته‌امان گوش فلک را کر کرده‌است، وحشی و درنده‌خو نشان می‌دهد و می‌خواهد جهانیان را نسبت به ایران بدبین کند- اما هرچه که باشد، نمی‌تواند زشت‌تر و زننده‌تر از تصاویری باشد که ۳۱ اردیبهشت در هفت‌تیر نقش بست. این تصاویر با چنان زبده‌گی بروی روان ایرانیان حکاکی شد که تا قرن‌ها اثرش از ذهن و جان ایشان پاک نشود؛ از جنس همان تصاویری که چنگیز و تیمور زدند!

تصاویر و مصالب مربوط به این «فاجعه» را می‌توانید در وبلاگ‌های زیر ببینید:

فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش - محمدرضا یزدان‌پناه

سردار احمدی مقدم! خيالت راحت، اين عكس در روزنامه چاپ نمي شود - مسیح علی‌نژاد

از اندوه بميرد ! - حمزه غالبی

لینک

       

حجاب (۲)

 

 تبارشناسی حجاب (قسمت دوم )

ما یملک افراد می‌بایست از تعرض‌ِ دیگران مصون بماند. همانگونه با دیوار و امثالهم، ملک و زمین از دخل و تصرف مصون می‌ماندُ، می‌باید برای «زن» هم راه‌کاری بوجود می‌آمد.

در مرحله‌ی اول زن از دیده‌ها پنهان شد و در تاریخ اشاره‌ی کمی به حضور زن ایرانی می‌شود. به گمانم به جز پوراندخت و آذرمیدخت و چندتن دیگر، آنهم بواسطه‌ی مقام بالای حکومتی‌اشان(۱)، زن دیگری در تاریخمان یافت نشود. دیگر زنان مورد اشاره هم یا کنیزانی غیر ایرانی بودند و یا در زمان خود ترد شده‌ی اجتماع، چون رابعه بنت کعب.

البته این در خفا نگاه داشتن زن از دید جامعه کفاف غیرت ایرانیان را نمی‌‌داد و از ابر ومه و خورشید و فلک هم آنان را دور نگه می‌داشتند. معماری ایرانی معماری‌ای درون‌گراست: از بیرون به درون راهی ندارد، مگر به اذن مالک.

در زمان مهاجرت  نقل مکان هم که از چادر استفاده می‌شد. آنانکه داراتر بودند جادری بروی چارپایان استوار می‌کردند و زن را درون آن قرار می‌دادند و آنان که نداشتند چادر بر سر‌ زن می‌کشیدند.

ناگفته نماند که حجاب مختص ایرانیان بوده و توسط اسلام به ابران راه نیافته که برعکس، از ایران وارد اسلام شده‌است.

پالوتارخ، داستان فرار ثمیستوکلیس(۲) و پناه آوردنش به دربار هخامنشی را چنین روایت می‌کند:«برای فرستادنش، نیکو گینس که میزبانش بود تدبیری به این شکل اندیشید که جون مردم آسیا و به‌ویژه ایرانیان غیرت دارند و حرمت زنان را نگه می‌دارند، نه تنها همسران خود که کنیزان و برگزیدگان را نیز سخت مراقبند، و جنان نگاهشان می‌دارند که یا همیشه در خانه‌اند و هرگاه که سفر می‌کنند آنانرا در چادرهای در بسته که از همه سو محفوظ است می‌گذارند، او نیز کلیس را درون چادری روانه‌ی ایران کرد و اگر کسی در میانه‌ی راه با ایشان برخورد می‌کرد، کافی بود اشاره کنند که دختری جوان برای مردی ایرانی می‌برند که او را به همسری گرفته‌است.»

مشیرالدوله هم در مورد اشکانیان می‌گوید:« زنان در دوره‌ی اشکانیان با مردها خلط و آمیزش نداشتند و لیکن تعداد معدودی لز ملکه‌ها، در مجالس جشن حاضر می‌شدند. قاعده عمومی بر جدا بودن زنها از مردها بوده و زنها در زندگانی خارجی مردها شرکت نمی‌کردند.»

تاریخ ما، تاریخ جدایی زن از موجودی انسانی است. گمان نمی‌کنم توفیری بین استبل اسبان هخامنشی و حرمسرای زنانشان وجود داشته‌باشد. در دوره‌ی پارتی هم اگر زنی به دست شوهرش و یا دختری به دست برادر یا پدرش کشته می‌شد، مسئله به عدلیه ارجاع نمی‌شد؛ انگاری یکی از چارپایان مالک کشته شده‌است.

در تاریخ نزدیک‌تر به ما هم نقاط روشنی یافت نمی‌شود. ملاصدرا که چراغ روشن ما در برابر فلسفه غرب است، زن را در زمره‌ی حیوانات قرار داده‌است و ملا هادی سبزواری به تبعیت از او و در تکمیلش در اسفار اربعه آورده است:«خداوند صورت انسان به این حیوانات پوشانیده‌است تا مردان از مصاحبت با آنان متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند.»

من نشانه‌ی این جدایی زن از موجودی انسانی را حجاب می‌دانم: همان چیزی که به واسطه‌ی آن سعی در یکی کردن زنان در حوزه‌ی عمومی و جداکردنشان از سایرین دارند.

نگاهی به پوشش زنان پیش از مشروطه نمایانگر این مسئله است که زنان با حجاب از سایرین مجزا می‌شدند و حتا از یکدیگر غیر قابل تشخیص؛ و تنها تفاوت اندکی در نوع توری روبند یا نوارهایی داشتند که نماینده‌ی قومیت آنها بود. این همان چیزی است که امروز در قالب ارائه‌ی لباس‌ ملی در پی احیای آن هستند .

 

------------------------------------------

۱- ناگفته نماند که حضور این زنان در قدرت هم برای حفظ قدرت خانوادگی بوده. تا جایی که ازدواج با اقوام خیلی نزدیک چون خواهر و مادر نزد ایرانیانی قدیم موسوم به «  خو َ ‌ َتک َدس» پسندیده‌بوده و دلیل آن‌را حفظ خانواده و پاکی نژاد می‌دانستند.

۲- ثمیستوکلیس از تاثیرگذارترین افراد در جنگ هخامنشیان و یونانیان بوده است. چند سال پس از جنگ به دلیلی مجبور به ترک آتن و پناه آوردن به ایران می‌شود.

لینک
۱۳۸٦/٢/۳٠ - یحیا مسعودی نژاد

       

حجاب (۲)

تبارشناسي  حجاب (قسمت اول)

زمانيكه در جاي جاي دنيا هرآنكه شاه بود، مالكيت زمين‌هاي متعددي را برعهده داشت و هرآنكه زمين‌هاي متعدد داشت، تهديدي عليه شاه محسوب مي‌شد و حتا گه گاه مي‌توانست جاي شاه را بگيرد، در ايران علاوه بر مالكيت بر زمين و ميزانش، مالكيت بر زنان و تعددش هم واجد اهميت بود.

هرآنكه زمين‌هاي گوناگون و زن‌هاي متعدد داشت، شاه بود: حرمسرا ريشه‌اي يكسره ايراني دارد.

حتما تا به حال با خود انديشيده‌ايد كه به طور مثال شاه‌هاي قاجار با آن همه زن چه مي‌كردند؟ اصلا مگر مي‌شود با آن همه زن آميزش داشت؟

حتا اگر پاسخ به اين سوال مثبت باشد، ريشه‌ي جنسي‌اش كم‌اهميت‌تر از وجود اصل مالكيت نهفته در آن است: همانطور كه يك فئودال پير به زمين‌هايش سركشي مي‌كند تا صلابت خود را نشان دهد، آميزش مذكور هم «نشانه»اي از توان سركشي و سرزندگي مالك است.

(اينجا هم مجدد مي‌توان نشانه‌هاي مشترك زن و زمين را يافت. هر دو بارورند و باروري‌اشان واجد اهميت.  به همين دليل است كه زنان پيش از ازدواج و پس از يائسگي آرايش نمي‌كردند. و مرد مالكيت خود را با كار كردن بروي آنها و تلاش براي بارور كردنشان نمايان مي‌ساخت.)

زن و زمين پيوندي تاريخي و ناگسستني با يكديگر دارند. زنان بختياري در مقام زنان «ايل»، تغييري كمتر در پوشش پيش و پس از ازدواج داشتند و اين در حالي است كه به‌طور مثال، زنان اقوام جنوبي، قبل از ازدواج لباس توري مي‌پوشيدند و پس از ازدواج تمام بدن را با پارچه‌هاي كلفت مي‌پوشاندند و حتا نقاب مي‌گذاشتند. به خوبي مي‌توان تفاوت «زن» را در ايل كه زمين ندارد و قومي كه در مكاني خاص مستقر است، مشاهده نمود.

معناي دوگانه‌ي «چادر» هم ريشه در همين مالكيت دوگانه بر زن و زمين دارد. «چادر» مكاني كه مالكيتش ازآن‌ِ شخصي خاص است، بر سر فردي كه مالكيتش از آن‌ِ همان شخص است كشيده مي‌شود.  تاريخ كلمات مشابه هم به همين منوال است و مي‌توان نشان داد كه اين تشابه اتفاقي نيست و ريشه در فرهنگ و زبان فارسي دارد. به طور مثال، امروزه كه چادر مصداق خود را از دست داده‌است، مردهاي سنتي‌تر  از واژه‌هايي مانند «منزل» براي اشاره به زنان استفاده مي‌كنند.  

------------------------------

پی‌نوشت: 

حجاب و جنگ «نشانه»ها  از سعید حنایی کاشانی (+)

جدال بر سر امنیت از روزبه كريمي (رخداد) (+)

حجاب و کتاب از پیام یزدانجو (+)

-

لینک
۱۳۸٦/٢/٢۸ - یحیا مسعودی نژاد